محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5013

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : ابو جعفر عماره را كه حاضر بود پيش خواند و گفت : « اى عماره اين ، اصبغ است ؟ » اصبغ گويد : بنا كرد در چهرهء من دقت كند كه چشمانش خوب نمىديد ، آنگاه گفت : « بله ، اى امير مؤمنان . » گفت : « كيسهء عطيهء مرا بيار » گويد : پس كيسه اى بياوردند كه پانصد درم در آن بود گفت : « اين را بگير كه سپيد است ، واى تو . به كار خويش اشتغال گير . » و با دست خويش اشاره كرد و آن را تكان مىداد . عماره گويد : به اصبغ گفتم : « مقصود امير مؤمنان چه بود ؟ » گفت : « من غلام بودم و طناب مىساختم و او از كسب من مىخورد . » نصر گويد : بار ديگر او را بياوردند كه وى را وارد كردم چنان كه بار پيشين وارد كرده بودم و چون پيش روى منصور بايستاد به دقت در وى نگريست آنگاه گفت : « اصبغ ؟ » گفت : « بله ، اى امير مؤمنان . » گويد : آنگاه آنچه را با وى كرده بود نقل كرد و به يادش آورد كه اقرار كرد و گفت : « اى امير مؤمنان حماقت كردم . » پس او را پيش آورد و گردنش را بزد . سليمان نوفلى گويد : خضاب منصور زعفرانى بود به سبب آنكه مويش نرم بود و خضاب نمىگرفت ، ريشش تنك بود ، او را مىديدم كه بر منبر سخن مىكرد و مىگريست و اشك بر ريشش روان مىشد و مىريخت ، به سبب كمى و نرمى موى . سندى بن شاهك سندى گويد : منصور به يكى از بزرگان بنى اميه دست يافت و گفت : « چيزهايى از تو مىپرسم با من راست بگوى و امان دارى . »